قاسم بن يوسف ابو نصرى هروى
33
ارشاد الزراعه ( فارسى )
شبا هنگام ، كاين گردنده گرداب * چو آب زندگى گرديد ناياب زمانه ، از سياهى شب داج * رقم زد بر بياض تختهء عاج جهان تاريك شد بر چشم مردم * ز تاريكى شب گرديده ره گم قضا را ، آتشى بنمود از دور * شد آتش ديدهء پرويز را نور نمود آن قوم را ، آتش ، گلستان * سوى آتش شدند آتشپرستان دهى بود اندر آنجا جا گرفتند * بعشرت ساغر صهبا گرفتند ببانگ ارغنون و نالهء چنگ * روان گرديد جام ارغوان رنگ چو مطرب نغمهاى بر عود مىزد * صدايش طعنه بر داود مىزد نى نائى نگويم نيشكر بود * ز نى شكر چو شيرين كارتر بود در آن شب بود نقل باده خواران * همه بادام چشم گلعذاران گهى سيب ذقن گه شكر لب * گزيدى چون گزك مستان در آن شب بعشرت آن بتان بودند تا روز * ز تاب آتش مى مجلس افروز چو وقت بامدادان مهر انور * برآورد از گريبان افق سر جهان شد بار ديگر قاقمى پوش * سمور شام را بنهاد از دوش ز همزادان خسرو گلعذارى * روان گرديد سوى ميوهزارى ز ناهنجارى مى آن گلندام * سيه كرد از پى سيبى دو بادام فزود از سيب شيرين حرص و آزش * به زور از نخل دهقان كرد بازش ز دست آن سهى سرو پريزاد * سوى پرويز شد دهقان بفرياد مر آن بيدادگر را جست پرويز * شد از روى غضب با آن صنم تيز چو شه را تلخ ديد آن ساده رخسار * نكرد از بيم جان خويش اقرار بدهقان گفت شه اينست چاره * ببايد اشكمش را كرد پاره اگر ظاهر شود راز نهانى * شود آن ، مايهء امن و امانى و گر تهمت بود ، با تيغ تيزم * بجرم خون او خونت بريزم